آدمـک آخــرِ دنيــاست ، بخند ...
آدمـک مـرگ هـمين جاست ، بخند ...
آن خـدايی که بـزرگش خوانـدی به خـدا ، مثـل تـو تنهـاست ، بخند ...
دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد شوخـی کاغــذی ماسـت ، بخند ...
فکر کن درد تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست ، بخند ...
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست , تـازه انگار کـه فـرداسـت ، بخند ...
راستـی آنچـه بـه يــادت داديم پر زدن نيست کـه درجاسـت ، بخند ...
آدمــک نغمــه ی آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست ، بخند ...

چه مغرورانه سکوت کردیم
و چه با غرور خشک التماس کردیم
و چه بی رحمانه از هم جدا شدیم
غرور ارمغان شیطان است و عشق و محبت هدیه ی خداست
و تو ارمغان شیطان را به من هدیه کردی
و هدیه ی خدا را از من پنهان کردی
چه بی عاطفه و چه بیرحمانه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ویلیام شکسپیر : چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند
و چیزی که مرد دارد و زن را تسخیر می کند
محبت و مهربانی های آنهاست و نه چهره ی زیبای ظاهری آنها


که پس از من ...؟
وای ...
خدایا ......
که پاسخ مرا خواهد داد ....؟
خدایا او را خشنودم ...
از خاطر هر آنچه با من و دلم ...
روا داشت ....
گر ویران کرد ...
گر به آتش کشید و ...
کناری ایستاد و نظاره گر بود ...
او را آرزوی سعادت دارم ...
اما ...
آشیان دلش درطوفان بی کسی گردان باد ...
هر آنکه پس از من ...
عشق او را دهد در دل راه ...
خواهد سوخت در آتش آه دل من ...
چشمانش جام خون ...
هر آنکه دستانی را دردست گیرد که ...
دیر زمانی در میان دستان من بود ...
از آسایش به دور و عمرش کوتاه ...
آنکه نازنین مرا ...
لحظه ای در آغوش گیرد ...
به کامش نگذرد روزگار ...
به جامش زهری باشد هر چه که نوشد ...
آنکه نازنین مرا ...
از من بگیرد ...


من زاده دامان غمم هیچ کسم نیست
جز اشک در این غمکده فریاد رسم نیست
ای درد بیازار مرا هرچه توانی
خوش باش که می میرم و کس داد رسم نیست


زندگی چیزیست شبیه یک حباب
عشق آبادیه زیبایی در سراب
فاصله با آرزوهای ما چه کرد
کاش میشد در عاشقی هم توبه کرد


سر كلاس ادبيات معلم گفت :
فعل رفتن رو صرف كن
گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت
ساكت مي شوم ، مي خندم ،
ولي خنده ام تلخ مي شود
معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده
و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت
رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست
رفت و شاديم مُرد ...
شور و نشاط رو از دلم برد
رفت ...رفت ...رفت
و من مي خندم و مي گويم :
خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است
كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم


چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ من را در خویش
که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند


اي دوست دلت هميشه زندان من است
آتشكده عشق تو از آن من است
آن روز كه لحظه وداع من و توست
آن شوم ترين لحظه پايان من است


اگر دنیای ما سنگ است
بدان سنگینیه سنگ هم قشنگ است
اگر دنیای ما دنیای درد است
بدان عاشق شدن از بهر رنج است
اگر عاشق شدن پس یک گناه است
دل عاشق شکستن صد گناه است
شکستم بی صدا یک بار دیگر
خطا کردم من یک بار دیگر
دو چشم تو مرا از راه به در کرد
شکستم توبه را یک بار دیگر
